خرید بک لینک

یک سری حرفایی هست که اگه آدم اونارو ننویسه ونگه خدایی نکرده حناق میشه و ادمو خفه میکنه ...

میخوام از افتضاح ترین تجربه زندگیم بنویسم ..

راه دادن یک عوضی توی چهارچوب زندگیم..

کی بود؟ دخترخالم ..باباش استاد دانشگاه ...مادر بزرگوارش که خاله ی بنده اس معلم ...

این بچه بود بد نبود ولی از یه جایی گرفتار جو مکان زندگیش شد و  شخصیت ناپایدار و از هم گسیخته ای پیدا کرد 

بابای به اصطلاح روغن فکرش ازادش گذاشته و گذاشته بود ودوراز جون همه درقبال دخترش عملکرد سیب زمینی واری داشت..

توسن 14 سالگی عکس های به شدت زشت و زننده که ژست ها و پوشش شبیه فاحشه ها بود از خودش توی اینستا میگذاشت .

وخب یه چندتایی از افراد فامیل  که از جمله مادر بنده بود تذکراتی از باب دلسوزی به ماامان باباش داد ولی اونا گفتن دختر خودمونه و .....

یباری که انگار خسته شده بود از همه چیز اومد سراغ من کلی سوال از خدا و نماز و ژست تحول گرفت و یه چادری ام دوروز پوشید وبعدم رفت خونشون وخلاص...

تاهمین چندوقت پیش گمونم قبل از عید داشتم توی اینستاگرام میگشتم یکهو دیدم این برام پیام داده ...

گفتم خواننده زیر زمینی مملکت رو چه به ما ..رفتم توی پیجش دیدم وای ددم وای  چادر سرش کرده البته با آرایش به شدت غلیظ 

 وناخن هایی با لاک قرمز //

عکس تویی  گلستان شهدا گذاشته و خلاصه برامن آجی وآجی وخواهر خواهر میکنه ..

منم گفتم  خب یجورایی انگار پناه اورده به ما .

دعوتش کردم خونمون .

اومد حرف زدیم ..

از پشیمانیش در زندگی گفت از اینکه راهش غلطه ازاینکه چه اتفاقات بدی افتاده 

یه پسری وارد زندگیش شده و خودشو نظامی معرفی کرده بعد فهمیدن طرف کلاش و اب زیرکاهه وریگ به کفشش هست وتهدیدش کرده 

از خیلی چیزا گفت انقدری که من باور کردم دیگه فواره ای که میگن رو به بالا رفته و پایین اومده و برگشته اینه 

چندمدتی خونه ی ما رفت وآمد داشت ..

لباس بهش میدادم مثل یه خواهر پیگیر احوالات هم بودیم ..مدام بامن و خاله ی دیگه وشوهرش که اطلاعات سیاسی خوبی داره حرف میزد پ

زد و قسمت ما شد که با این دخترخاله و اون خاله دیگمون بریم مشهد ...

حال معنوی این دختر غیرباور بود ..

یه معصومیت و نورانت خاصی چهرشو گرفته بود 

ولی کماکان یکسری ویژگی های داغون هم داشت که باعث شد چندباری قصد کنم و بزنم تو گوشش ولی صبر پیشه کردم..

هنوز تو همون عوالمش بود نوع حرف زدنش نوع ارایشش 

ارتباطش توی اینستاگرام 

به راحتی با جنس مخالف حرف میزد..

و کماکان فعال صفحه مجازی ..

روز اخرسفر گفت میره توی عوالم خودش ..

ومن بعد چند دقیقه پیداش کردم و دیدم توی یکی از رواق ها یه گوشه نشسته ویجغ میزنه و گریه میکنه 

رفتم بغلش کردم و ارومش کردم گفت : عارفه من خیلی اشتباه تو زندگیم کردم خیلی 

 دلداریش دادم و خلاصه به حالش غبطه خوردم..

حتی گیرداده بود که سوال شرعی بپرسه چجوری تتوی  زیر گلوش که نوشته بود موزیک ایز مای لایف رو پاک کنه ...

ما برگشتیم و دردسرهای ما از توی قطار شروع شد

مسوول کوپه مرد نسبتا جوانی بود واز اون دسته ها که خیلی پسرخاله ان. ...

این دخترخاله ارایش میکرد و به بهونه ی گرم بودن هوا میرفت می ایستاد توی راهرو قطار

ماهم عین اسفند بالا پایین میپریدیم که مبدا کسی نظر بد بهش داشته باشه .ووووو...

فعلا خسته شدم بمونه بقیه اش برا پست بعد

برچسب: نویسنده: آریا حسینیان تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 0:43

صفحه بندی