خرید بک لینک

بسم الله

حالا که اندوه چلوی چشمانم گرفته 

وبغض های پی در پی تا مرز گلوی بالا میآیند ولی مجبور به قورت دادن وادامه دادنی 

وحالا که کسی حوصله خواندنت را نداردو ادم ها شده اند تصویر و تصویر وکسی حتی حوصله کلمه و جمله خواندن ندارد 

پس من کجا بنویسم ...

وباز پناه می اورم به صفحه ای که برای نشان دادن خودم نشان دادن عکس لزومی ندارد 

وکسی تا حوصله نداشته باشد سرسری تاییدت نمیکند  

دست بالایش این است که خوانده نمیشوی 

 و مضحکانه قلب قرمز برای بالا نمی آید 

بنویسم از اینکه آخر به انجایی که میترسیدم پا گذاشتم ..

کی فکرش را می کردم  نامم بالای پرونده ی 1 ثبت شود که رو صفحه اش

مثلا برای انگیزه دادن نوشته آرزوی باروری آرزوی است که با تلاش مستمر حاصل می شود ...

چه امید یخ و وارفته ای/..

بگویم و بنویسم از چشمان اشک آلودم و صدای لرزانم وقتی پرستار سرد و خشک پشت میز با سرعت اطلاعات 

ازمن می پرسید و من دلم میخواست با او حرف بزنم 

دلگرمم کنم 

ولی او با سرعت برق سال می پرسید واگر مکثی هم بود از سکوت و تفکر من بود 

او چشم دوخته به صفحه پرونده یکسری چیزهاراجلوتربرای خودش تیک زد گاهی ضربدر

سیگار مشروب قلیان را حتی منتظر جواب نماند ...

بعد از آن من انگار درآن شلوغی مرکز ناباروری گم شدم 

جسمم نه حواسم 

حواسم پرت چشم های ملتمس زنان و نگاه هایی بود که که امید در آن ها کمتر موج میزد ...

و گاهی رو به خاموشی می رفت

آنجا پر بود ازآه پر بود از بوی حسرت ..

شلوغ بود شلوغ ..

از این اتاق میدویدی توی آن یکی اتاق 

نوبت ویزیت دکتر شد ..چند نفری توی اتاق بودند 

افرادی رفت وآمد میکردند سوال می پرسیدند نسخه می خواستند

گریه می کردند التماس می کردند غش می کردند..

و خانم دکتر چنان مصمم به همه جواب میداد ...

انگار خسته نبود هزار بار بلند می شد و می نشست معلوم بود 

آنچیز که سرپایش نگه داشته مهارت و تخصصیست که به آن اعتماد زیاد دارد...

نوبت من بغض آلود که شد ..

دست گذاشت روی نقطه ضعفم ...

چیزی که انگار درد من شده نگار عذاب زندگی من بوده  و هست 

اضافه وزن  لعنتی ..

تشخیص دادکه بخاطر همین باردار نمیشوی 

اگر بشوی سقط می کنی

اگر بماند مسمومیت حاملگی می گیری و مصیبت داری 

فکرکنم رویش نشد بگوید اگر اینگونه پیش برود می میری...

و من خوابزده دراین چندسال ازدرد تنبلی ازدرد هزار مشکل روحی از بچگی  این چند کیلو اضافی را نکندم بیندازم توی زباله ها...

اتفاق خاصی نیافتاد 

امید خاصی داده نشد 

بعداز بیرون امدن از بزرخ 

انگار سبکتر بودم 

شادتر شدم  ///

دلیلش مشخص است ترسی که ریخته بود......

حالا دوباره قصد کرده ام دوباره مثلا عزمم جزم شده ی رژیمی را شروع کرده ام تا ببینم بعد ازکندن این چند کیلو اضافه وزن دعاها مستجاب می شود؟؟؟

برچسب: نویسنده: آریا حسینیان تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 0:43

صفحه بندی